تبليغاتX
 Persian Gulf
آبـــان: گاه نوشته های یک پارسی دخت

"اَمــرداد" آری، "مــرداد" نه!

آهـــــــــــــــــــای من برگشتم!! ولی معلوم نیست کی آپ کنم...... 

یه روزی می آمو آپ می کنم،

حتی اگر دیرشه بازم برمی گردم!

تا اون روز تنهام نزارین.....

بدرود!

~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~

درود نازنینا!


خوبین؟!


من که خیلی خوبم!


آخه داریم می ریم فرانافت( مسافرت) مشهد!


کی؟!


4-5 ساعت دیگه....


می خواستم امروز آپ کنم که دیگه نشد....  


ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم!


خیلی دلم واستون تنگ می شه!!


شما نیایش کنین من تندرست برگردم واستون یه آپ خوشگل می کنم پیشتونم می آم....


تازه،


سوغاتی هم می آرم واستون


عکسای خوشگلی هم که گرفتم می زارم...


خوب دیگه من برم لیستو چک کنم چیزیو جا نذارم!


واسم نیایش کنین


منم نیایش می کنم واسه همتون!


دوستون دارم!

پارسی و آریایی بمونین...!


به خدا می سپارمتون!

~*~


در آمد ( آبی، خاکستری، سیاه)
حمید مصدق



تو به من خندیدی 


 و نمی دانستی 


 من به چه دلهره از باغچه همسایه 


 
سیب را دزدیدم 


 باغبان از پی من تند دوید 


 سیب را دست تو دید 


 غضب آلوده به من کرد نگاه 


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 


 و تو رفتی و هنوز 


 سال هاست که در گوش من آرام آرام 


 خش خش گام تو تکرار کنان 


 می دهد آزارم 


 و من اندیشه کنان غرق این پندارم 


 که چرا 


 خانه کوچک ما
سیب نداشت........

بــارن باش!

چون هیچ کس به بـاران عادت نمـی کند،

و هر گـاه بیایـد

خیـس می شـوی....

نام ۱۲ ماه سال:



۱. فرورديــن /ماه فرَه وَشي ها(روان هاي پاسدار و پيشرفت دهنده)


۲. ارديبــهشت /ماه راستي ها و دادگري ها


۳. خــرداد /ماه خود شناسي هاو رسايي ها


۴. تـــير /ماه وفور و فراواني


۵. اَمُرداد /ماه بي مرگي ها

(مُرداد که امروزه بکار ميرود به پرورده ي مرگ و نابودي است،بياييد از آن استفاده نکنيم*


۶. شهريــور /ماه نيروي سازنده و برگزيده


۷. مـــــهر /ماه دوستي و پيمان


۸. آبــــان /ماه آب ها


۹. آذر /ماه آتش و فروغ پاکي


۱۰. دي /ماه دهش،دادار


۱۱. بهـــمـن /ماه خرد(منش نيک)


۱۲. اسـفـــند /ماه مهر و آرامش افزاينده


با کمی دگرگونی بر گرفته از تارنمای

http://avesta-iran.blogfa.com/post-3.aspx

   *قالب وبلاگ خودممم نوشته "مــرداد"، نمی شه تغییرش داد.... شرمسارم....

آيا مي دانستيد که نخستین کساني که قطر کره زمين را اندازه گرفتند و نخستین کساني که براي

کره زمينفصل انتخاب کردند ايرانيان بودند؟!!!

...

داستان پندآموز


در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند
خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... 
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طل
ا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : 

 هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.....


درود به همه ی دوستای گل خووووووودم!!!!!!

از حالتون نمی پرسم چون بی گمانم(مطمئنم) خوبین!

مگه می شه کسی بیاد "آبـان" و خوب نباشه؟!!!

خوب،

بذارین نخست از همتون یه سپاسگزاری گنده کنم به خاطر این که زحمت کشیدن

تشریف آوردین 

و تارنمای خودتونو با نظرات قشنگتون پر بار کردین!

.

.

.

                این چیزا کافی نیست؟!!!!

حدس می زدم!

مث این که کم کم باید همه چیو رو کنم!!

خوب،

                                                          چشماتونو ببندید  

    

         تا نگفتمم باز نمی کنیدا.....         

خوب؟!!

1........

2..........

3............

بفرمااااااااااااااااااااایین! اینم از کادوهاتون!

.

.

.

کمه؟!!

.

.

.

.

اینم 7 تای دیگه:

بازم کمه؟؟؟!!!

بابا خودتون یه خورده انصاف داشته باشین!!!

خدا رو خوش می آد تو این گرونی همه دار و ندارمو بدم کادو بخرم؟؟!!!

خودتون یه جوری با هم کنار بیاین دیگه.....!

خوب،

بهتون خوش گذشت؟!!!

به من که خیلی.....

( البته زیادی ولخرجی کردمااااا، می دونم!)

حالا کادوهاتونو باز کردین، سورپرایز شدین،  یهویی نذارین برینااااااا!!!!

          نظر فراموش نشه!

.

به خدا می سپارمتون!


!! نوشته شده توسط سحر | 9:59 | شنبه 10 مرداد1388 •

آن سوی شهر

درود دوباره!

بازم خوش اومدی،

چون تو پستی قبلی کلی نوشتم و مختو زدم  دیگه زیاد نمینویسم!

فقط یه چیزی که نگفتم اینه که

من می خوام تو آبان هر چی که برام یه قشنگی داره بذارم

فرق نمی کنه داستان باشه یا حکایت،

شعر باشه یا عکس یا خاطره.....

هر چیزی که بدونم ارزش وقتی که تو می ذاریو میای رو داشته باشه!

امیدوارم همیشه با آبان بمونی!

"به سوی شهر"

سیمین بهبهانی

دهقان کنار کلبه ی خود بنشست
 در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود

 در سینه می فشرد دل تنگش


 چرخید در فضا و فرود آمد

پژمرده و خزان زده برگی زرد

 بر آب برکه چین و شکن افتاد

دامن بر او کشید نسیمی سرد


 از پاره پاره جامه ی فرزندش
سرما به گرد پیکر او پیچید
 بازو کنار سینه فشرد آرام
لرزید و هر دو شانه ی خود برچید


 دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت
صحرای خفته در غم و خاموشی
 بر جنب و جوش زنده ی تابستان
 پاییز داده رنگ فراموشی


یک روز گاو آهن و خرمن کوب
 در کشتزار ، شور به پا می کرد
با جی جیر دانه ی گندم را
 از ساقه های کاه جدا می کرد


 یک سال انتظار پر از امید
پایان گرفت و کشته ثمر آورد
خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات
شایان نبود آن چه به بر آورد


 آفت افتاده بود به حاصل ، سخت
شاید گناه و معصیت افزون شد
 گر این چنین نبود چه بود آخر ؟
آن سال های پر برکت چون شد ؟


 مالک رسید و برد از او سهمی
وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند
اما یقین به موسم یخبندان
 اهل و عیال ، گرسنه می ماند


گویند شهر چاره ی او دارد
در شهر کار هست و فراوان هست
 آنجا کسی گرسنه و عریان نیست
 غم نیست رنج نیست ولی نان هست


فردا سه رهنورد ، ره خود را
 سوی امید گمشده پیمودند
این هر سه رهنورد اگر پرسی
دهقان و همسر و پسرش بودند


 در پیش سر نوشت پر از ابهام
در پی ، غم گذشته ی محنت بار
 شش پای پینه بسته ی بی پاپوش
می کوفت روی جاده ی ناهموار

اینم یه حکایت که خودم خیلی باهاش حال کردم!

گنجشک
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....


کی می شود که بدانیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست
....؟!

با سپاس از سایت گفتمان

خوب دیگه من برم،

بازم بیا،

منتظرم!  

همان گونه که با من هستی،با تو خواهم بود ...  هوگو

       

!! نوشته شده توسط سحر | 0:2 | شنبه 3 مرداد1388 •

RSS