تبليغاتX
 Persian Gulf
آبـــان: گاه نوشته های یک پارسی دخت - آن سوی شهر

آن سوی شهر

درود دوباره!

بازم خوش اومدی،

چون تو پستی قبلی کلی نوشتم و مختو زدم  دیگه زیاد نمینویسم!

فقط یه چیزی که نگفتم اینه که

من می خوام تو آبان هر چی که برام یه قشنگی داره بذارم

فرق نمی کنه داستان باشه یا حکایت،

شعر باشه یا عکس یا خاطره.....

هر چیزی که بدونم ارزش وقتی که تو می ذاریو میای رو داشته باشه!

امیدوارم همیشه با آبان بمونی!

"به سوی شهر"

سیمین بهبهانی

دهقان کنار کلبه ی خود بنشست
 در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود

 در سینه می فشرد دل تنگش


 چرخید در فضا و فرود آمد

پژمرده و خزان زده برگی زرد

 بر آب برکه چین و شکن افتاد

دامن بر او کشید نسیمی سرد


 از پاره پاره جامه ی فرزندش
سرما به گرد پیکر او پیچید
 بازو کنار سینه فشرد آرام
لرزید و هر دو شانه ی خود برچید


 دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت
صحرای خفته در غم و خاموشی
 بر جنب و جوش زنده ی تابستان
 پاییز داده رنگ فراموشی


یک روز گاو آهن و خرمن کوب
 در کشتزار ، شور به پا می کرد
با جی جیر دانه ی گندم را
 از ساقه های کاه جدا می کرد


 یک سال انتظار پر از امید
پایان گرفت و کشته ثمر آورد
خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات
شایان نبود آن چه به بر آورد


 آفت افتاده بود به حاصل ، سخت
شاید گناه و معصیت افزون شد
 گر این چنین نبود چه بود آخر ؟
آن سال های پر برکت چون شد ؟


 مالک رسید و برد از او سهمی
وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند
اما یقین به موسم یخبندان
 اهل و عیال ، گرسنه می ماند


گویند شهر چاره ی او دارد
در شهر کار هست و فراوان هست
 آنجا کسی گرسنه و عریان نیست
 غم نیست رنج نیست ولی نان هست


فردا سه رهنورد ، ره خود را
 سوی امید گمشده پیمودند
این هر سه رهنورد اگر پرسی
دهقان و همسر و پسرش بودند


 در پیش سر نوشت پر از ابهام
در پی ، غم گذشته ی محنت بار
 شش پای پینه بسته ی بی پاپوش
می کوفت روی جاده ی ناهموار

اینم یه حکایت که خودم خیلی باهاش حال کردم!

گنجشک
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....


کی می شود که بدانیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست
....؟!

با سپاس از سایت گفتمان

خوب دیگه من برم،

بازم بیا،

منتظرم!  

همان گونه که با من هستی،با تو خواهم بود ...  هوگو

       

!! نوشته شده توسط سحر | 0:2 | شنبه 3 مرداد1388 •

RSS